صبح قشنگ زمستانیتون بخیر...
امروز اولین روز ترم جدیده .آغاز تلاش و کوشش بعد از تقریبآ یک ماه استراحت...
یه حس قشنگی دارم...
دعام کنین...
یه کتاب دارم میخونم بنام " قانون توانگری " کتاب جدیدی نیست ، برای 20 سال پیشه و مثل سایر کتب روانشناسی ترجمه هست ...
اما مطالبی رو که توش با زبون عامیانه گفته شده ؛ خیلی به دلم نشست .منی که شاید 50 ،60 کتاب روانشناسی خوندم ، با هیچ کدوم به اندازه ی این کتاب حال نکردم...
باید تا 29 ام تمومش کنم...
پس فعلآ...
امروز اربعین است ؛
و یاد حسین (ع ) و حماسه ای که با دستانی خالی از دشنه اما مملو از یقین آفرید ؛در دلهای شیعیان آن عزیز موج میزند ؛ حماسه ای نه به اندازه ی یک نسل و یک قرن بلکه به وسعت ازل تا ابد...
شاید به جای اندوه تنها باید " افتخار " کرد ؛ آری به داشتن چنین پیشوای صدیقی تنها باید " افتخار " کرد...
عزایتان مقبول درگاهش...
سلام ، سلامی به سپیدی گلای یاس ،با کلی احساس ، این سلام فقط مخصوص خود شماس....
کیف کردین سیم سوت براتون نثر " مسجع " گفتم ! فکر کنم خود خواجه عبدالله انصاری هم اگه تو شرایط به این بدی بود ، عمرآ نمیتونست سیم ثانیه نثر مسجع بگه !!!
ولی بسه چقدر از خودم تعریف کنم خسته شدم دیگه !
فقط خواستم عصر جمعه ای یه حالی ازتون بپرسم نگین " سها " بی معرفته.
یا علی...
به به گل دخترا گل پسرای خودم ؛ حال شما ، احوال شما ؟
دیروز تبلیغ یه فیلم دید رو میدیدم که تازه چند روزه تو سینماهای اروپا اکران میشه و بر سر اکرانش تو امریکا کلی جنجالو بحثو غیره راه افتاده به خودم گفتم چی میشد ما الان اروپا بودیم........
و امروز تو یه سفره خونه نشسته بودیم که یکی ازین DVD فروشای دوره گرد اومدو گفت جدیدترین فیلمای روز دنیا حراجش کردم بیا ! بابی تفاوتی فیلماشو زیرو رو میکردم که ناگهان چشم افتاد به فیلم مذکور وبه سرعت جت تنها با پرداخت 1000 تومان ، یک حلقه از آن را خریداری نموده وبا شعف تمام تا پاسی از شب تماشا نموده و حالشو بردیم (البته اگه فیلم وطنی بود برای فرهنگ سازی هم که شده ، هرگز این کارو نمیکردم )
این داستان از آن جهت بازگو نمودم فرزندم ،که تو را با یکی از نتایج جالب " نیروی جاذبه " ویا "هرچه را که بدان بیندیشی ، رخ خواهد داد " آشنا بنمایم و لا غیر.
نتیجه اخلاقی داستان : مثبت بیندیش فرزندم !
چی بگم؟؟؟؟؟؟؟
زوره؟ نمیخوام ( آپ ) کنم . اصلآ چه آپی چه کشکی ؟ آدمی که نذارنش زندگیشو آپ کنه بهتره بره بمیره !
نه نمیره گناه داره جوونه ؛ پسرم نیست که بمیره تو محل واسش چندتا حجله بزنن و رو اعلامیه هش هم بنویسن : َ جوان ناکام سها خانووووومَ والا به خدا!!
اما استاد که این مشکلات عدیده رو که نمیدونه ، نه یکی ، هفته ای سه تا دست نوشته میخواد ، بی شوخی بی برو برگرد! ننویسی هم صفر میشی ، یه صفر کله پوک...
اما نه....بهتره یه چیزایی بنویسم ؛ این صفحه ها حیفه خالی بمونن ،منم که مهربون هرجور شده با قلم خستم کمکشون میکنم که َسیاهَ بشن و رسالتشونو به انجام برسونن
وااااااای خدای من....... دوباره مریض شدم ؛آره بابا همین همراه 4 فصلمو میگم ،سرماااااااااااااخوردگی دیگه ! ![]()
دوباره بیحالی دوباره کسلی..... یه چی میگم شاید باورت نشه من هفته ای 2 بار سرما میخورم ،
میدونی چرا؟
چون چیزی واسه خوردن گیر نمیارم؟؟؟!!!! حالا مریضی یه طرف ، این قرصام یه طرف ؛ وقتی میخوریشون از کارو زندگی می افتیو .... کل روز تعطیلو میخوابی
، تا جاییکه حتی نمی تونی
جاتون سبز!!!!بعد 5 ، 6 ماه رفتم سازمان واسه ادامه کلاسا....
بارون به شدت میبارید ، جا پارکم که تو جام جم کیمیاست ! خلاصه چه دردسرت بدم ، بعد 45 دقیقه تفحص و جستجو با تآخیر رسیدم ؛یه کم استرس داشتم اما وقتی رفتم سر کلاس کلی سورپرایز شدم!!!!!
چون فکر نمیکردم استاد خودم (با جسارت)
مهرگان جونمو ببینم ؛ با همون چشمای نافذ و صدایی که مثله یه ملودی آرام بخش _ یه چیزی تو مایه های ( لورازپام ) شایدم قویتر! _ خیلی خوشحال شدمبابت اینکه اسمم برای صدور کارت رد نشده بود خیلی شاکی بودم ، ولی همه ی ناراحتیارو پشت در کلاس گذاشتمو با یه سلام پرانرژی شروع کردم.
كاش مي آمد و از دور تماشا ميكرد
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم......


